خداوند، کارهاي والا و ارجمند را دوستمي دارد و کارهاي حقير و خُرد را ناخوش مي دارد [رسول خدا صلي الله عليه و آله]
دلنوشته هايم براي خدا
+ من رفتم.
  • نويسنده : عبد معبود:: 10/7/1386:: 9:41 عصر
  • سلام . ساده و بي مقدمه بگم بنا به برخي دلايل امنيتي بايد نقل مکان کنم . خدا حافظ.


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + غرور
  • نويسنده : عبد معبود:: 26/6/1386:: 9:0 عصر
  • خدا سلام . نميدونم اينبار باهات چي بايد بگم . يا چي ميخوام بگم. خدايا مهموني امسالت هم شروع شده اما خدايا دل من هنوز خيلي مشکل داره . خدايا حالا ميفهمم . حالا که ماه رمضون شروع شده ميفهمم که من کيم . خدا غرور سرتا پام رو گرفته خدا سالهاي پيش موقع اذون که ميشد بنده پايه ي درجه يک مسجد رفتن بودم . بعد از نماز صبح هيچ چيز رو با دعاي عهد عوض نميکردم . البته اونم با صداي آقاي فرهمند . روزه برام از بهترين چيزا بود روزه رحمت خودت بود هيچ وقت نبود روزه باشم و ياد تو نکنم وقتي سستي به سراغ بدنم ميومد با خودم ميگفتم عجب عبادت قشنگ و لذت بخشيه خدامون خودش انرژي به ما ميده ،خودش ما رو از هر نيازبي نياز ميکنه  تا خالص و بي ريا به سراغش بريم . خودش ميگم اي بنده ي من به سراغم بيا . هميشه با عشق روزه ميشدم .


    اما امسال . نميدونم با چه رويي بايد بگم . حالا ميفهمم اين بندت از سال پيش تا حالا چقدر عوض شده . امسال هم روزه ميشم اما متفاوت با سالاي پيش . بعد از نماز صبح ( البته از نوع ام پي تري ش) خواب رو با هيچ چيز عوض نمکنم . حتا با رياضي . مستقيم ميرم تو رختخواب تا ساعت 12 ظهر !!!!!!!!! بعد از اون هم اينترنت بازي تا شب. (ببخشيد شما المپيادي هم هستيد؟؟؟!!!؟!؟!؟!؟ روزي چند صد ساعت درس ميخونيد؟؟؟!!!!؟!؟!؟!) خدا ديگه موقع خستگي هام رو به آسمون نميکنم . ديگه نميگم خدامون خودش انرژي بهمون ميده. اين بار ميگم .................... خدايا شرمندتم خيلي مغرور شدم جديدن هر کاري بوده انجام دادم حال همه رو ميخوام بگيرم . نميدونم چرا اين قدر ديوونه بازي در ميارم . هر نوع آهنگ بوده کوش دادم . حتا حتا ............... خدايا شرمندتم خيلي مغرور شدم  خدايا اين چند روز که داشتم اينترنت گردي ميکردم . ديدم همه يه جورايي متحول شدن ديدم همه دارن سعي ميکنن به قول کلبه ي احزان سبداشون رو پر کنن . اما خدايا من چي من که سبد نبافتم. (نميشه جيب کرد؟؟؟!؟!؟!)  دختر ديوونه بازي بسه ديگه . آدم شو . خدايا امروز موقع اذون بود بيرون بودم . يعني داشتم از کلاس رياضي برميگشتم . همه ميگفتن بريم مسجد اما من ديوونه بازهم نميخواستم بيام خونت . هزار و يک بهونه کردم . من وضو ندارم . خوب اونجا وضو بگير . مسجدش وضو خونه نداره . چرا داره . داره ولي  کثيفه . من حوصله ندارم خوب منو ببريد خونه بعد هرجا ميخوايد بريد من که با شماها کار ندارم.  تا اين که توفيق اجباري نصيب اين عبدت شد و بنده اومدم.  خدايا وقتي داشتم وضو ميگرفتم حس عجيبي داشتم . وقتي اومدم تو خونت خيلي خوشحال بودم . وقتي بهم افطاري دادن گفتم اين هم رحمت خدام . خدايا وقتي برميگشتم راديو داشت يه آهنگ پخش ميکرد. دلم ميلرزيد نميدونستم چه جوري بايد گوشم رو ببندم ديگه دوست نداشتم به اين آهنگا گوش بدم. خدايا شرمندتم خيلي مغرور شدم..................................................................


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    + ميانبر ممنوع
  • نويسنده : عبد معبود:: 1/6/1386:: 4:30 عصر
  • امروز میخوام ماجرای دیوونگی امروزم رو تعریف کنم هر چند دیوونگی جزو کارای عادی بنده هس(مثلا اینکه همین الآن که دارم اینارو تایپ میکنم مابقی خوابن و بنده باید آروم دکمه ها رو فشار بدم. مگه مجبوری دختر برو بخواب )خوب امروز وقتی تو اتوبوس بودم اندر تفکر بودم و حواسم نبود که باید پیاده بشم .مجبور شدم تا ایستگاه بعد رو با اتوبوس برم و حالا باید این راه اضافه رو برگردم . که یکهو به فکرم رسید که به جای اینکه پارک رو دور بزنم ،از میون پارک رد بشم با خودم گفتم مگه عقلم رو از دست دادم؟!؟(همون عقلی که قرار بود بنده هم داشته باشم رو میگما!)دلو به دریا زدم و اصلا نفهمیدم چی شد که رام رو کج کردم رو رفتم تو پارک همون پارک سر کوچمون که پنج شنبه ها می ترسیدم از کنارش رد بشم حالا ساعت دوازده و نیم ظهر تنها وارد این پارک شدم. جل الخالق این پارک چه جاها و چیزایی توش داشته و ما خبر نداشتیم کی این چیزا رو توش ساخته بودن؟!؟ چرا از ما مجوز نگرفتن؟!؟ خوب وقتی وارد شدم ترس همه وجودم و گرفت (البته بنده ترسو نیستما واقعا اون موقع ترسم داشت میگی نه بیا یه ظهر پنج شنبه باهم بریم ببینم !خوب وایسا چرا فرار میکنی بقیش رو بخون شوخی کردم.)خوب رفتم و افکار آزار دهنده اندیشه هام رو  قلقلک می دادن(ادبی شد) حالا اگه یه موتوری منو تک و تنها میون این پارک ببینه چه کار میکنه؟ خوب حتما با موتورش میاد تو پارک و میخواد دیوونه بازی را بندازه و اون موقع فقط میتونم بمیرم آخه با داد و فریاد که کسی به کمکت نمیاد(ای آدم ترسوها)تازه اگه اونجا وجدان یکی هم فعال باشه که اصلا قرار نیس کسی صدای بنده رو بشنوه. خلاصه این افکار باعث شدن که بنده دس به دعا بشم و صلوات پشت صلوات یا زهرا یازهرا یا حسین زهرا یا زهرا یا یوسف زهرا(بارک الله تو این چیزا رو از کجا یاد گرفتیم ؟!؟ ماشاالله چه دختر خوبی!!!) اندر این اذکار بودم که یکهو یه صدایی سکوت پارک رو به هم زد . یکی داش میخوند یاد اون سی دی  مزخرف تو خونمون افتادم نه اون خیلی خوب میخوند من برسم خونه حتما اونوگوش میدم . خوب داشتم سخنرانی میکردم ؛یه نیگا به دست راس انداختم سه تا پسر تو ده بیس متری من بودن(باور کنید من تقریب فاصله بلد نیستم) یه لحظه خیلی ترسیدم ولی بعد چون دیدم موتور ندارن با خودم گفتم بابا اینا که سه نفری هم از من چلمنگ ترن که . سرم زیر انداختم و اومدم.تا اینکه بالاخره به خیابون رسیدم. حالا اونور خیابون کوچه ی ما بود ولی بنا به برخی دلایل نا معلوم این قسمت رو تا یه متر دیوار کشیدن و بنده نمیتونستم از پارک خارج بشم ولی چرا میتونستما ولی باید از یه دیوار یه متری بپرم که خوب چادرم خاکی می شد اون وقت مجبور بودم مابقی مسیر رو با یه چادر خاکی برم حالا جواب نگاههای جستجوگر همسایه ها رو کی میخواد بده؟؟!!؟! این شد که مجبور شدم مغاره های لب پارک که الآن بنده پشتشون هستم رو دور بزنم(الآن که نه ظهر)این شد که دوباره یه جورایی وارد پارک شدم و اذکار مذکور شروع گشتند. تا این که بنده این مغاره ها رو رد کردم وارد خیابون کناری شدم و بالاخره تونستم از این پارک لعنتی در بام (خوب تو میترسی چرا بد و بیراه به پارک میگی؟) و بنده  دوباره اون راهی رو که دور زده بودم(پشت مغازه ها)رو اومدم و دوباره کلی راه تو کوچه رو .
    واما نتیجه ی اخلاقی این داستان هیچوقت سعی نکنید میانبر بزنید چون راه میانبری در کار نیس .اگه بنده حماقت نمیکردم و از تو خیابون میومدم نه این قدر مجبور بودم راه اضافه رو برم و نه اینقدر بترسم و به پسر جماعت بدبینانه نیگا کنم فقط این کار یه چیز رو به من یاد داد اونم اینکه یه خدایی بالا سرم دارم که هم خدای منو هم خدای اون پسرای موتور سوار . و بنده امروز کلی ذکر گفتم که کاش همین طوری میگفتم و فقط موقع ترس یاد خدام نمیکردم .


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
    [10/7/1386- 9:41 ع] من رفتم.
    [26/6/1386- 9:0 ع] غرور
    [1/6/1386- 4:30 ع] ميانبر ممنوع
    [آرشيو شده ها]
    ---------------------------------------------------
     RSS 
     Atom 
    خانه
    ايميل
    شناسنامه
    مديريت وبلاگ
    کل بازديد : 1228
    بازديد امروز : 2
    بازديد ديروز : 0
    ............. بايگاني.............
    تنها یارم خدا [2]
    دیوونه بازی المپیادی [3]

    ........... درباره خودم ..........
    دلنوشته هايم براي خدا
    عبد معبود[8]
    يه دختر ديوونه يه گوشه ي اين دنياي بزرگ.سوم دبيرستان فرزانگان(مثلاً تيزهوشان يا هر چيز ديگه اي که دوس داريدصداش کنيد.)شاکي از همه ي دنيا ، پناهنده به خدا ، نمي دونه تو دنيا چيکار ميکنه اصلا چيکار بايد بکنه . مثلا داره المپياد ميخونه .و صد البته اگه اگه برادران محترم مجاورشون اجازه بدن.بين بچه ها يا همون خواهرا و برادراي سمپادي يه رقابت و يه جورايي ميشه گفت دعوا هس واسه المپياد اين پسر جماعت فکر ميکنن فقط خودشون ميتونن المپياد شرکت کنن و دخترا بايد بساطشون رو جمع کننو برن آب پرتقال بخورن . من و دوستام هم ميخوايم به بعضيا حالي کنيم که المپياد فقط خرخوني نيس. با من همراه باشيد تا روزي که المپيادمون رو بديم. تا بهمن و بعد از اون هم ارديبهشت.دعا کنيد نبايد ضايع بشم.

    .......... لوگوي خودم ........
    دلنوشته هايم براي خدا

    .......لوگوي دوستان ........






    ....... لينک دوستان .......
    دانلود download امپراطور دريا بازي موبايل نرم افزار کرک کد لينک
    اوريا

    ............. اشتراک.............

    نام:

    ايميل:

     

    ............ طراح قالب...........